و اما عشق،

بعضی روزها نزدیک ظهر میرم دانشگاه. هر موقع که میرم اتوبوس ساعت 12 رو سوار بشم پیرمردی رو میبینم که اونم منتظر اتوبوسه.
هر روز
دستاش میلرزه و گوشش سنگینه و همیشه با خودش یه زنبیل داره.
چند روز پیش بارون شدیدی میومد. توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم و طبق معمول همیشه این پیرمرد دوست داشتنی هم اونجا بود. خودشو پشت مردم، زیر سایه بون ایستگاه قایم کرده بود.
دکمه اورکتش باز شده بود، چند بار سعی کرد دکمه رو ببنده ولی چون دستکش پوشیده بود نتونست این کارو انجام بده. ازش اجازه خواستم و دکمه ش رو بستم. تشکر کرد و گفت اگه اتوبوس59 اومد دست تکون بدم تا نگه داره. کنجکاویم بیشتر شد چون اتوبوس 59 از اون اتوبوس هاییه که هر روز بیش از 3 بار رفت و برگشت نداره و میره حاشیه شمالی نیس.
روم نشد چیزی ازش بپرسم و رفت
بعد از رفتنش خانمی که کنارم ایستاده بود گفت که این پیرمرد 89 سال داره و هر روز تا ظهر غذا درست می کنه و میبره با همسرش با هم غذا بخورند و اوقاتشون رو تا عصر با هم بگذرونم. با خودم گفتم آخه این با این سنش خودشم باید تو خانه سالمندان باشه پس چرا فقط همسرش اونجاست. بعدشم مگه اونجا به سالمندان غذا نمیدن؟ خلاصه از همون خانمه که ظاهرا همسایه این پیرمرد بود پرسیدم مگه تو خانه سالمندان غذا به همسرش نمیدن؟
و اون جواب داد: همسر این پیرمرد آلزایمر داره و تو آسایشگاه بیماران آلزایمری گذران عمرمیکنه و چون غذاهای اونجا رو نمی تونه بخوره، پیرمرد براش هر روز غذا درست می کنه و میبره...
باور کنید دنیا داشت دور سرم می چرخید و صدای رعد و برق داشت دیوونه ام می کرد.
اینجور موقع هاست که می فهمم که دارم تو پیچ و خم زندگی گم میشم. اینجور موقع هاست که دلم پرواز می خواد. خوش به حال سبکبالان...
اگه بتونم یه عکس ازش میگیرم و اینجا آپلود می کنم تا شما هم ببینیدش.

۲ نظر:

Nafiseh گفت...

اینم یه کامنت که نگید چیزی ننوشتم. نمی‌دونم تازگی چرا با یه همچین داستانایی به همه چی، حتی به خودم شک می‌کنم. اینطور وقتا با خودم می‌گم اگه من ادعای عاشقی می‌کنم، پس این چیه دیگه؟

ناشناس گفت...

سلام، اولين باره اين سايت رو ميبينم.! از اين به بعد هميشه سر ميزنم. راستي عكس پيرمرد رو تونستيد بگذاريد.