در راه علم

امروز برای تکمیل و تبسیط یک مقاله شرفیاب شده بودیم منزل حضرت استاد راهنما. ایشان اذعان دارند که در منزل، رجال دانشگاه و ماموران اداری دارالعلم توان مزاحمت ندارند و میتوان بدین گونه ساعتها بدون مزاحمت مطالعه و مکاشفه کرد. فلذا از این حقیر خواسته بودند که به سرای ایشان بروم و تا قبل از شامگاه بتحقیقیم. اندکی بعد از صبحگاهان به ویلاچه ی شیخ برسیدم که در دل کوهی زیبا مشرف بر پایتخت عطر فرنگستان - یعنی Grasse- واقع شده است. از در ورودی باغ وارد شدن همانا خواب اریس جان را به هم زدن همانا. اریس آمد! چه آمدنی! با شور و شوق ؟ نه با شور توحش! آمد و کلی ما هم مثل بید مردانه لرزیدیم که:« اریس جان من الان سومین باره دارم میام خونه تون! آروم بگیر حیوون». مخلص کلام کلی بو شدیم و با دم ضربه خوردیم تا مهتر اریس آمد و آرام کرد این یار وفادارشان را. خدا را صد هزار مرتبه شکر که اریس را فرموده اند که در اطاق استاد وارد شدن همانا و قلم پایت شکستن همانا. و الا تا عصر من نه تنها نمی توانستم بتحقیقم بل امکان متوهم شدن از مزاح های غافلگیرانه و مهمان نوازانه اریس هم بسیار محتمل می نمود. شبهنگام که به سراچه خویش برگشتم در همان ورودی در البسه را تعویض کرده و پرت کردم در لگن برای شستن و ضد عفونی کردن اثرات تنه زدن های بی مورد اریس و ضربات مهربانانه دمش که بعد از تنه زدن حاصل می شد. عذابی بود و بگذشت. این را نوشتم تا بدانید در راه علم چه ضربه هایی خورده ام و متاسفانه خواهم خورد.

پی نگاشت : اگه این مقاله ام چاپ نشه دلم خیلی به حال خودم خواهد سوخت، نه به خاطر اینکه هی مقاله خوندم و مطلب باز نویسی کردم. نه ! بلکه به خاطر این مقاله مهمان نوازی های اریس خانم را تحمل کرده ام.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

:)
من هم یک بار کلاس می رفتم یکهو احساس کردم انگار شلوار لی ام داره دور پاهام می پیچد. خواستم درستش کنم ... وااااااااای! یک گربه خرامان خرامان داشت با من قدم می زد!

ناشناس گفت...

ببخشيد ولی چطوری بايد بهتر شه؟ البته که ميکروفنم به معنای واقعی کلمه در پيت بود و از بس سوت می کشيد و صدای سوت اصوات توش می پيچيد يک کيلومتر دورتر از دهنم گرفته بودمش که کمتر هوا ضبط شه