برای تویی که سالهاست نیستی

سلام
خوبی
هستی؟
فکر نمی کنی که سالهاست تنهایم گذاشته ای؟
همینجوری می گم
اصلا حواست هست؟
اصلا خبر داری؟
خبر داری که تو شهر یکی اومد و خودشو جای تو گذاشت
خبر داری که اومد و تردستی هاش اهالی شهر رو فریب داد
خبر داری که اومد و رنگ داد به شهر
خبر داری که رنگش زلالی جویبار های کوچه باغ رو از بین برد
الان رنگیه
اما زلال نیست

خلاصه که این رسمش نیست ها
که ببینی و هیچی نگی ها
که ببینی اهالی شهر می خندن و بفهمی که خنده شون از هزارتا شیون هم تلختره ها
که ببینی تو رنگین کمون زندگی غرق شدن و آبی زلال آسمون رو فراموش کردن

می دونم
می دونم که میخوای خودم دست بکار بشم و یقه ات و بگیرم
اما نامردی نکن تو هم
فکر می کردم که همیشه باهامی
فکر نمی کنی حداقل یه نیم نگاه لازمه که اهالی یادشون بیاد که تو هنوز وجود داری؟

به هر حال همینجوری گفتم که بدونی
نگی نگفتی ها
به همین نشون که یه شب تو مارسی توی یه هتل فکستنی کنار ایستگاه راه آهن اینا رو بهت گفتم
یادت باشه به قول شاعر گه چون کبوتر پرکشان آهنگ بامت می کنم





۱ نظر:

ناشناس گفت...

سالهاست که نيستی.... این را خیلی دیر فهمیدی